ایرانی

پرهیجان ترین و پرطرفدارترین بازی آنلاین استراتژیک دنیا

همانند یک گلادیاتور و فرمانده تمام عیار، استاد تاکتیک های جنگی باستانی و رومی شوید!

سرورهای قوی، بدون باگ و با پشتیبانی کامل تراویان

T r a a V  i a a n  . i r

فرماندهی دهکده خود را بدست بگیرید، ارتش بسازید اتحاد تشکیل دهید و به دهکده های دیگر حمله کنید و قهرمان بازی شوید

هم اکنون مردم دهکده، چشم انتظار حماسه سازی شما هستند

تراوین ایران

داستان واقعی؛ زندگی من و ارسلان

یکشنبه, مرداد ۱۵م, ۱۳۹۱ | سرگرمی

بر چسب های مرتبط :
خانواده درگیر زندگی زیباست لبخند بزن لبخند تو خودرو دنا ولی ذکایی زندگی نامه شاهین نجفی خودکشی خانواده کمالی ولی لبخندهای احمقانه یک زن لبخند خدا خانواده خانواده کلوب ایران خودنویس ارسلان قاسمی و جاستین بیبر زندگی نامه حافظ خودروی رانا ولید بن طلال خودرو فرسوده لبخند بدیعی ارسلان قاسمی و ترلان پروانه خانواده شاهین نجفی زندگی خودرو ولیان خانواده دکتر ارنست زندگی خصوصی دانلود ولی فقیه ولی الله فلاحی ارسلان قاسمی ارسلان قاسمی و دوست دخترش ارسلان کامکار زندگی چیست خودرو رانا ولی عصر لبخند خانواده سبز زندگی خصوصی لبخند زندگی ارسلان فتحی پور ارسلان کاظمی

داستان واقعی؛ زندگی من و ارسلان


برترین مجله اینترنتی ایران



 :
روزهای آغازین زندگی مشترک‌مان با عشق ناب و شیرین من و ارسلان شروع شد. عاشقانه یکدیگر را دوست داشتیم و با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم کرده و سرانجام توانستیم بر مشکلات غلبه کرده و با هم ازدواج کنیم.روزهای با هم بودن‌ها، ایثار و عشق‌ ما ادامه داشت. به حدی یکدیگر را دوست داشتیم که نمی‌توانستیم لحظه‌ای را دور از هم سپری کنیم.

 عظمت عشق ما به اندازه‌ای بود که نتوانستن‌ها، نشدن‌ها و یأس و ناامیدی برایمان معنا نداشت.
هر دو با کمک و مشورت هم مشکلات‌مان را چون پر کاهی از سر راه‌مان برمی‌داشتیم و قوی‌تر و سرزنده‌تر به زندگی‌مان ادامه می‌دادیم.

پس از گذشت ۲ سال از زندگی مشترک‌مان و پشت سر گذاشتن مشکلات مختلف مانند یافتن شغل، خرید خانه ، تهیه وسایل و… به تدریج درخت زندگی‌مان تناور شده و به بار نشست. درست در زمانی که احساس می‌کردم در اوج خوشبختی قرار گرفته‌ایم دچار دل‌درد شدید و مشکوکی شدم. هر بار که احساس درد  داشتم به کمک مسکن یا جوشانده گیاهی سعی می‌کردم تا حدی آن را برطرف کنم تا ارسلان متوجه نشود و به خود می‌گفتم چیزی نیست و  نباید بی‌دلیل موجبات ناراحتی و دلواپسی ارسلان را فراهم کنم. تا آنکه روزی که مشغول به کار بودم‌ ناگهان احساس کردم که خنجری را در پهلوی من فرو کرده​اند. آنچنان درد همه وجودم را فرا گرفت که از شدت آن بیهوش شدم و دیگر هیچ نفهمیدم. وقتی به هوش آمدم خود را در بیمارستان دیدم. دستم در دست ارسلان بود. با چشمانی پر از اشک پرسید: عزیزم خوبی؟ من که نصف جون شدم، چه بلایی سرت آمد؟

با لبخند گفتم: نگران نباش، چیزی نیست.

در ضمن خیال نکن به این سادگی‌ها می‌تونی از دست من خلاص بشی چون تا آخر عمر بیخ ریش توام. با چشمانی پر از مهر گفت: پس بهتره بدونی که من هم لحظه‌ای بدون تو نمی‌تونم زندگی کنم و…

دیگر اشک‌هایش مجال نداد تا بقیه حرف‌هایش را بگوید. به سرعت از اتاق خارج شد. پس از رفتن ارسلان دکتر وارد اتاقم شد و با یکسری اطلاعات پزشکی و کلمات تخصصی که بیشترش را متوجه نشدم، گفت که دچار مشکل شده‌ام و مورد مشکوکی را در رحمم مشاهده کرد‌ه‌اند که باید هرچه زودتر زیر تیغ جراحی بروم. با تعجب پرسیدم عمل؟ چرا عمل؟ مگه چی شده؟ دکتر به حرفش ادامه داد و گفت: متاسفانه باید رحم شما را خارج کنیم تا مشکلات دیگری برایتان پیش نیاید. وقتی این حرف را شنیدم با فریاد اعتراض‌آمیزی گفتم: چی گفتید؟ می‌خواهید رحم مرا خارج کنید؟ آخه چرا؟

دکتر با تاسف سری تکان داد و گفت: متاسفانه چاره‌ای نداریم و باید هرچه زودتر این کار را انجام دهیم.

با فریاد ارسلان را صدا زدم و او با چشمانی که از شدت گریه متورم شده بود، داخل اتاق شد. پرسیدم: ارسلان دکتر چی داره می‌گه؟ من نمی‌خوام عملم کنن! آخه چرا؟ سرم را از دستم کشیدم و سعی کردم از تخت پایین بیایم ولی ارسلان مانع این کار شد و سرم را به سینه‌اش فشرد و گفت: عزیزم فعلا مهم‌ترین مسئله سلامت‌ توست، بقیه چیزها اصلا مهم نیست. می‌دونم که تصمیم خیلی مشکلیه! ولی چاره‌ای نیست و باید با انجام عمل جراحی موافقت کنیم،  خواهش می‌کنم! خواهش می‌کنم…! مخالفت نکن و به خودت و من فکر کن. من به تو نیاز دارم، تو همه هستی من هستی! پس لجبازی نکن و دیگر نتوانست به حرف‌هایش ادامه دهد و هر دو به هق‌هق افتادیم.

چشمانم را که باز کردم ارسلان را کنار تختم دیدم. احساس کردم که در آن چند ساعت سال‌ها پیرتر و شکسته‌تر شده!

دوران نقاهت را به پایان بردم ولی دچار افسردگی شدید شدم. فکر اینکه دیگر هرگز نمی‌توانم صاحب فرزند شوم به شدت آزارم می‌داد، آن هم باتوجه به آنکه می‌دانستم ارسلان عاشق بچه‌هاست. طی آن ۲ سالی که از زندگی مشترک‌‌مان می‌گذشت، ما حتی نام فرزندان‌مان را هم انتخاب کرده بودیم. حالا چگونه می‌توانستیم همه آن رؤیاها را به فراموشی بسپاریم؟

روزها به‌سختی می‌گذشت. هردو مانند پدرومادری بودیم که فرزندان خود را در یک حادثه از دست داده‌اند و حالا هریک سعی داشت دیگری را دلداری دهد و به آرامش دعوت کنید. یک سال از این ماجرا گذشت ولی دیگر نتوانستیم به دوران بانشاط و شیرین گذشته‌مان برگردیم. هرگاه لبخند برلب یکی از ما ظاهر می‌شد، هاله‌ای از اندوه و حسرت نیز درکنارش بود تا آن لبخند را تبدیل به آهی جانسوز کند.

روزی یکی از دوستان هم‌دانشگاهی‌ام پس از سال‌ها بی‌خبری، به من زنگ زد. بعد از کلی احوالپرسی و تجدید خاطرات گفت که در یک خانه کودکان بی‌سرپرست به عنوان مربی مشغول کار است. این موضوع آنقدر برایم جالب بود که دوستم وقتی اشتیاقم را دید از من دعوت کرد تا روزی به محل کارش بروم. وقتی داشت گوشی تلفن را قطع می‌کرد، گفت: یادت باشه که پنجشنبه من و بچه‌ها تو رو به صرف ناهار دعوت کرده ایم. قرار دیگه‌ای نذاری!

فقط چندروز به قرارمان مانده بود و نمی‌دانستم چه باید بکنم؟ یک شب به ارسلان می‌گفتم: به دیدن دوستم می‌روم و روز دیگر می‌گفتم: نه باشه یه وقت دیگه الان نمی‌تونم.

ولی عاقبت صبح روز قرارمان فرا رسید و من زودتر از همیشه از خواب برخاستم. وقتی ارسلان بیدار شد و مرا مصمم و آماده رفتن دید، با تعجب گفت: می‌بینم که تصمیم خودت رو گرفتی! با لبخند گفتم: بله می‌رم! دیشب خواب دیدم یه پروانه کوچولو و زیبا من رو دنبال خودش به یه باغ گل برد. روی یه گل نشست، وقتی دستم رو به طرفش بردم، از خواب پریدم. ولی احساس بسیار خوبی داشتم که آن حس هنوز با من است. در راه با خود فکر کردم که چه چیزهایی می‌تواند بچه‌های سنین۵ تا ۱۴سال را خوشحال کند. همانطور که به اطراف نگاه می‌کردم، چشمم به ویترین فروشگاهی افتاد که شکلات‌های رنگارنگ در آن چیده شده بود. آه… بله! خودش بود؛ شکلات،‌ شیرینی، آبمیوه یا اسباب‌بازی!

به‌راحتی آدرس را یافتم و به مقصد رسیدم. پیش‌زمینه‌ای که از اینگونه مراکز در ذهن داشتم، زیاد جالب نبود. وقتی وارد ساختمان شدم، آنچنان جا خوردم که دوستم با لبخند پرسید: چی شد؟ گفتم‌: چیزی نیست، فقط انتظار این همه نظم و ترتیب رو نداشتم. تصور من چیز دیگه‌ای بود. دوستم با مهربانی و لبخند همیشگی‌اش گفت: درسته، هرکس اینجا میاد همین نظر رو داره! سپس تمام اتاق‌ها را در هر ۴طبقه ساختمان به من نشان داد که شامل دفاتر کار، کتابخانه، اتاق کامپیوتر، کلاس درس، اتاق خواب‌ها و سالن ورزشی می​شد.

وارد یکی از اتاق خواب‌ها شدیم. دوستم دخترکوچکی را به من معرفی کرد. او چشمان گیرایش را از من دزدید و رویش را با لبخند محزون و شیرینی از من برگرداند. برای اینکه راحت باشد از دوستم خواهش کردم تا از آنجا برویم. در دفتر نشسته بودیم که به بهانه درخواست چیزی وارد شد و دوباره همان لبخند و نگاه گیرایش مرا تحت تاثیر قرار داد. در سالن غذاخوری بازهم مسخ نگاه آن دختربچه شدم. نمی‌دانم، این کودک چه تاثیری بر من گذاشت‌ که‌ حتی یارای گرفتن چنگال را در دستانم نداشتم و احساس می‌کردم باید وزنه سنگینی را بردارم. خود را با سالاد سرگرم کردم. ولی نگاه‌هایی که بین من و آن فرشته کوچولو ردوبدل می‌شد هرلحظه قوی‌تر، گرم‌تر، دلپذیرتر و آشناتر می‌شد. آن روز وقتی به خانه برگشتم در خود فرورفته بودم و هربار که ارسلان صدایم می‌زد مانند این بود که مرا از دنیایی دیگر به سوی خود می‌خواند و به سختی از آن حس قوی ای که نسبت به آن کودک پیدا کرده بودم، فاصله می‌گرفتم. تقریبا تمام آن شب را نخوابیدم. وقتی به آشپزخانه رفتم او را روی صندلی می‌دیدم. روی صفحه تلویزیون چهره او نمایان می‌شد. در آینه او را می‌دیدم که با چشمان معصوم و لبخند گیرایش به من نگاه می‌کند. فردای آن روز تصمیم خود را با ارسلان درمیان گذاشتم و او ناباورانه و شادمانه حرف مرا تکرار کرد‌: درست شنیدم؟ تو می‌خوای که ما سرپرستی اون دختر کوچولوی شیرین و بانمکی که تعریفش را می‌کنی قبول کنیم و اون فرزندخونده ما بشه؟ من باخوشحالی گفتم: بله! اگر آرزوی مرا برآورده کنی، دیگه سعی می‌کنم تا آخر عمرم هیچ خواسته‌ای از تو نداشته باشم به جز اینکه من و «هستی» رو دوست داشته باشی و همه درکنار هم زندگی کنیم. ارسلان با شوق بسیار تکرار کرد «هستی»؟!… پس اسمش «هستی» است! هستی…

بلافاصله با دوستم تماس گرفتیم. با توجه به شناختی که از ما داشت و به کمک خداوند بزرگ‌‌ مراحل قانونی هم به خوبی پیش رفت و تا گرفتن حق سرپرستی «هستی» اغلب روزها وقتم را با او می‌گذراندم. حالا دیگر او هم به من وابسته شده است. لطف خدا و علاقه دوجانبه قلبی ما باعث شد که زحمات‌مان به ثمر برسد و عاقبت این فرشته کوچولو عضوی از خانواده ما شد و با آمدنش چراغ خانه ما را روشن‌تر کرد و با وجود آن غنچه زیبا، زندگی‌مان رنگ و عطر دیگری گرفت. حالا من در کنارش نشسته‌ام و موهایش را نوازش می‌کنم. او در خواب عمیقی فرورفته و گاهی لبخندی برگوشه لبانش نقش می‌بندد. قلب من مالامال از عشق است. «هستی» همه هستی من و ارسلان است که حاضریم برایش جانمان را هم فدا کنیم. با خود فکر می‌کنم اگر این گل زیبا در زندگی‌مان نبود، شاید در آینده‌ای تاریک به زندگی سرد و بی‌روحمان ادامه می‌دادیم و دچار افسردگی می‌شدیم و دلمردگی و شاید هم…! 

صدای زنگ در خانه مرا به خود آورد و به زمان حال کشاند. ارسلان برگشته بود با عروسکی زیبا در دست!



نظر مشاور

برای پرورش یک کودک، خانواده بهترین و امن‌ترین محیط است ولی ممکن است شرایط خانوادگی به گونه‌ای باشد که برای رشد کودک مناسب نباشد. در این صورت پرورشگاه یا پانسیون برای زندگی کودکی که دارای خانواده آشفته یا نابسامان بوده، مناسب‌تر است.

پرورش درخانواده‌ای که والدین مدام درحال جنگ و مشاجره و ناسزاگویی بوده یا معتاد باشند برای کودکان نامناسب است و از تربیت شایسته و درستی بهره‌مند نمی‌شوند و دچار مشکلات و مسائل جدی‌تر شده و حیات ذهنی، عاطفی و اجتماعی چنین کودکانی در معرض خطر جدی قرار می‌گیرد. کودک، عنصر اصلی خوشبختی زوجین و موجب احساس سعادت آنها و نیز سبب دوام و ثبات خانواده است و هم دلیلی است برای جلوگیری از نابسامانی خانواده و متارکه و طلاق. اگر بنای خانواده براساس عشق، محبت، انس، تعاون و همکاری باشد، درصورت بروز هرگونه مشکل با کمک و همفکری یکدیگر بر مشکلات غلبه کرده و در راهی درست و اصولی قدم برمی‌دارند که نتیجه‌اش آرامش و خوشبختی خانواده است. ولی متاسفانه بسیاری از زوج‌ها چنین نیستند و برخلاف آغاز زندگی و قول و قرارهای اولیه، تغییر روش داده و با بروز کوچک‌ترین مشکل بنای ناسازگاری را می‌گذارند و موجب تزلزل خانواده و انحراف آن از مسیر توازن و تعادل می‌شوند. فرزند، امانت خداوند است اما برخی از والدین امانتدار خوبی نبوده و این کودکان معصوم را به دنیا آورده و رها می‌کنند. از سوی دیگر افرادی مانند شما با عاطفه و مثبت‌اندیش، سرپرستی آنها را بر عهده گرفته و از آنان حمایت می‌کنند و موجبات امنیت روحی- روانی و جسمی‌شان را در محیطی امن فراهم می‌آورند که عملی بسیار پسندیده و انسانی است.


» چندتا مسئله زناشویی مهم ...

مطالب مرتبط با داستان واقعی؛ زندگی من و ارسلان


Tags: , , , ,

تراوین